تبلیغات
كامیاران شهر بابا مردوخ

كامیاران شهر بابا مردوخ
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

كتاب منم تیمور جهان گشا سرگذشت تیمور است بقلم خودش كه مارسل بریون فرانسوی گردآوری كرده و ذبیح الله منصوری آن را ترجمه كرده است

در این كتاب سرگذشت تیمور از بدو تولد تا سن هفتاد سالگی را در بر دارد ،از جنگ ها و فتوحات خود از سمرقند تا روم شرقی و هند و ایران و...

بعد از خواندن این كتاب مطالبی در مورد كردها و برخورد تیمور و نظر ات او در باره ی كردها مورد توجه  این حقیر قرار گرفت كه آوردن این مطالب در این پست بی ربط ندیدم

*تیمور لنگ بعد از فتوحات زیادی در ماوراءالنهر و تسخیر شهرهای ماوراءالنهر به قوچان رسید  و در آن جا با كردها برخورد كرد كه  خود تیمور چنین می گوید

من وقتی به قوچان رسیدم مردانی دیدم بلند قامت و قوی هیكل كه هنوز نمد در بر داشتند برای اینكه هوای بهار در قوچان سرد است در دست هر یك از آن ها یك چوب بلند دیده می شد و گاهی آن چوب را بر دوش می نهادند،آن ها در صدد نیامدند كه بقشون من حمله كنند ولی از نظر هایی كه به ما می انداختند معلوم بود كه از ما نمی ترسند .برخی از آن ها چشم های زاغ و موهای زرد داشتند و با زبانی تكلم می كردند كه نه فارسی بود و نه عربی و معلوم شد كه آن ها كُرد می باشند و از كردستان كوچ كرده اند و در قوچان سكونت نمودند .

چون مردان كُرد نیرومند بودند چند تن از آن ها را فرا خواندم و با كمك یك دیلماج با آن ها صحبت نمودم و پرسیدم كه آیا میل دارید كه وارد قشون من شوید آن ها پرسیدند تو كه هستی؟گفتم من تیمور سلطان ماوراءالنهر هستم و عنقریب سلطان خراسان نیز خواهم شد كُردها گفتند ما نمی خواهیم از زن و فرزندان و زادگاه خود دور شویم و به سر بازی احتیاج نداریم

و دارای گوسفند هستیم و از راه پرورش گوسفند معاش خود را تامین می نماییم با اینكه مردان قوچان قوی بودند ،اما بی آزار به نظر می رسیدندو من از طرف آن ها آسوده خاطر شدم ،و عازم طوس گردیدم در طوس بر مزار فردوسی رفتم تا اینكه سنگ قبر او را ببینم،و مشاهده كردم كه اسم و رسم فردوسی را به زبان عربی نوشته اند  در صورتی كه كه او اشعار خود را به فارسی سروده است گفتم سنگ قبر او را عوض كنند و به دو زبان عربی و فارسی بنویسند.آن گاه عازم نیشابور شدم.....(ص:64)

**تیمور لنگ در مور مشاور ارشد خود  عبد الله  قرمیسین یا عبدالله كرمان شاهی چنین میگوید(قرمیسین اسمی است كه قدما روی كرمانشاه گذاشته اند و در كتب قدیم ولایت كرمانشاهان به اسم ولایت قرمیسین خوانده می شد-ذبیح الله منصوری)

چون شهر بخارا شهرت علمی داشت پدر عبدالله از قرمیسین كوچ كرد و برای تحصیل عازم بخارا شد و بعد از خاتمه تحصیل در ان جا متوطن گردید و زن گرفت و عبدالله به وجود آمد پدر كه اهل فضل بود عبد الله  را به مكتب فرستاد و آن پسر درس خواند و از اینكه بزرگ شد وارد خدمت من گردید و در جنگ های نیشابور و سبزوار  و اصفهان  و جنگ با بیل اورگون سلطان مغول،با من بود  چون عبدالله مردی تحصیل كرده بشمار می  آمد و زبان عربی را می دانست (لیكن نه مثل من)نزد من تقرب داشت و شجاعتش را نیز می پسندیدم عبدالله برای اینكه مقرب بود چیز هایی به من می گفت كه دیگران جرات نداشتند بگویند و من او را مورد غضب قرار نمی دادم  برای اینكه آزموده بودم كه هر چه می گوید از روی دلسوزی و خیر خواهی است  و منظورش خدمت گذاری است.(ص123)

***تیمور لنگ بعد تسخیر بغداد و آوردن غنایمی بیشمار از بغداد می خواست به  ماوراءالنهر باز گردد اجبارا باید از كرمانشاه می گذشت تیمور لنگ در این باره چنین می گوید هنگامی كه  به سوی كرمان شاه می رفتم وارد گردنه ای موسوم به گردنه ی پاتاق شدم و در آن جا طلایه ام  خبر داد كه عده ای كثیر سوار و پیاده اطراف گردنه هستند و ممكن است سر خصومت داشته باشند من به طلایه دستور دادم كه تحقیق نماید آن ها كه هستند  و برای چه آن جا مستقرند طلایه جواب داد آن ها عده ای از عشایر كشور كرمان شاه هستند و می گویند اطلاع دارند كه امیر تیمور با بارهایی زر و سیم  از بغداد مراجعه كرده و اظهار می دارند اگر می خواهد جان بسلامت ببرد زر و سیمی را كه از بغداد آورده بدهد و از این جا بگذرد

گردنه پاتاق به طوری كه من دیدم مكانی است كه اگر اطرافش را بگیرند یك قشون نمی تواند از آن عبور كند مگر با تحمل تلفات سنگین چون علاوه بر اینكه می توان از دو طرف آن قشون را به تیر بست وضع گردنه طوری است كه روی قشونی كه ازآن جا عبور می كند می توان سنگ پرتاب كرد و كافی است كه عده ای در دو طرف گردنه قرار بگیرند و سنگ ها را از كوه جدا كنند و بر فرق سربازان سوار  یا پیاده كه از گردنه عبور می نمایند ببارند و همه یا عده ای از آن ها را به قتل برسانند  این بود كه دستور دادم كه قشونم كه حدود صد هزار نفر بودندمراجعت كنند بعد از مراجعت قشونم به من اطلاع دادند كه عشایر كرمانشاه مبدا گردنه را آشغال كرده اند  با شنیدن این خبر خوشحال شدم و تصمیم گرفتم كه به مبدا گردنه حمله كنم چون دیگر عشایر كرمان شاه نمی توانند از بالا ی كوه سنگ ها را به پایین پرتاب كنند چون هم قطاران خود را هدف قرار می دادند.......تیمور لنگ با دادن تلفات سنگین بلاخره از گردنه عبور كرد

اماجنگ با عشایر كرمانشاه چنان سنگین و مهم بود كه تیمور لنگ  قبل از حمله به گردنه وصیت نامه خود را نوشت و (قره گوز) یكی از فرماندهان ارشد خود را به عنوان جانشین و فرمانده سپاه خود انتخاب كرد (ص 180)

****در جنگی كه تیمور با توگول پادشاه كوهستان های آذر بایجان و كردستان تركیه امروزی داشت چنین میگوید:سربازان توگول متشكل بودند از سربازان صارو خان-ساری قمیش- تتارهای روم و كردهاو هر یك از آن سربازان كه بسیار دلیر بودند باروش خود می جنگیدند ...سربازان كرد در آن جنگ ، گرز و شمشیر به كار می بردند و زمانی كه از گرز زدن خسته می شدند شمشیر را از نیام می كشیدند....سربازان تتار تسلیم شدند اما سربازان كرد تسلیم نگردیدند و ما در آن روز مجبورشدیم تا نزدیك غروب آفتاب بجنگیم

تیمور لنگ در مورد این جنگ می گوید"اگر من بودم و سربازانی آن چنان می داشتم قشونی به وجود می آوردم  كه هیچ كس نتواند آن را شكست بدهد"(ص408)

 

                                                   ترخینه(دوینه-)

*****تیمور لنگ چنین می گوید:موضوع دیگری كه در اردبیل سبب تعجب من شد این بود كه نیمه شب،نصرت آلتون فرمانده ی سربازانی كه سلطان سلیمان پادشاه روم به كمك من فرستاده بود به من اطلاع داد كه اردوگاه او مورد حمله ی موش های بزرگ و وحشت آور قرار گرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هایی كه به اردو گاه او حمله كرده اند چگونه هستند.نصرت آلتون حق داشت كه می گفت آن موش ها وحشت آور می با شند زیرا هر موش به بزرگی یك بچه گربه بود.

من حیرت كردم كه چگونه موش های مخوف ،اردوگاه سربا زان روم را مور حمله قرار دادند اما وارد اردوگاه سربازان ما كه وسیع تر بود نشدند.تا روز بعد این موضوع برای من روشن نشداما وقتی روز دمید،اردبیلیها علت حمله ی موش ها را به اردو گاه سربازان روم برای من بیان كردند .غذای سربازان روم در سفر عبارت است از گندم پخته كه قبل از مسافرت با دوغ طبخ می كنند و در آن مقداری از علف آویشن كوهی(هه زبو) می ریزند تا اینكه خوش طعم شود .بعداز اینكه گندم در دوغ پخته شد چون چسپندگی پیدا می كند. آن را به شكل كوفته های متوسط ،هر یك به اندازه ی یك مشت در می آورند و دانه های گندم به هم می چسپد و كو فته های مزبور(دوینه)را می گزارند خشك شود آن گاه آن ها را در جوال می ریزند و با قشون حمل می كنند و وقتی سربازان اطراق كردند آن غذای پخته را در دیگ می گذارند و می جوشانند وبه زودی غذایی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار می گیرد ولی آن ها نمی دانستند كه بوی آویشن كوهی(هه زبو)موش های اردبیل را جلب می كند و به همین جهت مردم اردبیل هرگز آویشن كوهی(هه زبو)به مصرف نمی رسانند و حتی در دكان های عطاری و دوا فروشی اردبیل آویشن كوهی به دست نمی آید چون همه می دانند اگر آویشن كوهی در خانه یا دكان باشد آن خانه یا دكان مورد حمله موش ها قرار می گیرد.آن شب سربازان روم تا بامداد با موش های بزرگ پیكار می كردند و آن ها را می كشتند اما نمی توانستند جلو سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از اینكه روز دمید،موش ها كه از روشنایی روز می ترسیدند.از اردوگاه رفتند اما تقریبا تمام ذخیره ی خوارو بار سربازان روم را خوردند و نصرت آلتون مجبور شد كه برای سربازانش آذوقه خریداری نماید..(ص420)

 




[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 08:03 ق.ظ ] [ زیرك محمدیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :